داستان فیلم
آلیسون، با وجود نابینایی، زندگی خوشبختی به عنوان همسر و مادر دو دختر دارد. همسرش اریک، یک تاجر لندنی، و دوستان نزدیکشان، پل و خدمتکار فرانسوی، از او مراقبت میکنند. با بازگشت رابین، خواهر جوانتر آلیسون، آرامش زندگی آنها به هم میریزد.
رابین آلیسون را به خرید میبرد و پیشنهاد میکند برای درمان نابیناییاش به متخصص مراجعه کند. آلیسون معتقد است مشکل او نه در چشمانش، بلکه در ذهنش است. او خاطرهای تلخ از شب زایمان دومین دخترش دارد که رابین را در حالت نامناسبی با اریک دیده است.
پیچیدگیهای روابط
رابین تلاش میکند اریک را وسوسه کند و آلیسون را آزار دهد. اریک خشمگین میشود، اما رابین او را با قیچی زخمی میکند. آلیسون، اگرچه نابینا است، تغییر فضای اتاق را حس میکند. در ادامه، رازهای گذشته خانواده یکی پس از دیگری فاش میشوند.
پل، دوست خانواده، به رابین علاقهمند میشود، اما رابین همچنان به اریک وابسته است. آلیسون به پل هشدار میدهد که عشق به رابین مانند «خودکشی» است. در نهایت، آلیسون با دیدن صحنهای از اریک و رابین، بینایی خود را بازیافته و حقیقت را درک میکند.