تماس شهری

Long Distance Call
📅 22 خرداد 1405 📄 748 کلمه 🔗 منبع اصلی

چکیده

«تماس شهری» پنجاه و هشتمین قسمت مجموعه تلویزیونی منطقه گرگ‌ومیش است. در این قسمت، پسربچه‌ای پنج‌ساله به نام بیلی از طریق یک تلفن اسباب‌بازی با مادربزرگ مرده‌اش صحبت می‌کند. این اپیزود یکی از شش قسمتی است که برای کاهش هزینه‌ها روی نوار ویدیو ضبط شد؛ آزمایشی که به دلیل افت کیفیت بصری، هرگز تکرار نشد.

تماس شهری (Long Distance Call)

«تماس شهری» پنجاه و هشین قسمت از مجموعه تلویزیونی آنتولوژی آمریکایی منطقه گرگ‌ومیش (The Twilight Zone) است. این قسمت برای نخستین بار در تاریخ ۳۱ مارس ۱۹۶۱ از شبکه سی‌بی‌اس پخش شد. در این اپیزود، پسربچه‌ای پنج‌ساله به نام بیلی از طریق یک تلفن اسباب‌بازی که مادربزرگش در تولدش به او هدیه داده، با او در ارتباط است؛ مادربزرگی که پیش از این از دنیا رفته است.

نریشن آغازین

نریشن معروف سریال چند دقیقه پس از آغاز قسمت پخش می‌شود:

«تصور کنید گوشی تلفن را برمی‌دارید و شماره‌گیری می‌کنید... اما شخصی که در آن سر خط پاسخ می‌دهد، دیگر در میان زندگان نیست. این خط ویژه، خطی است که فقط یک پسربچه پنج‌ساله شماره‌اش را می‌داند، خطی که مستقیماً به منطقه گرگ‌ومیش متصل است.»

داستان

مادربزرگ بیلی، با وجود بیماری و ضعف شدید، در جشن تولد پنجمین سال او حاضر می‌شود. او یک تلفن اسباب‌بازی به نوه‌اش هدیه می‌دهد و به او می‌گوید که هر زمان اراده کند می‌تواند از طریق این تلفن با او صحبت کند. مدت کوتاهی پس از این دیدار، وضعیت مادربزرگ به شدت وخیم می‌شود. او دچار هذیان شده، پسرش کریس را نمی‌شناسد و تصور می‌کند بیلی همان پسر اوست؛ سپس جان می‌سپارد.

بیلی تمام وقت خود را صرف صحبت با مادربزرگش از طریق تلفن اسباب‌بازی می‌کند. این موضوع، به‌ویژه مادرش سیلیویا را به شدت نگران می‌کند. بیلی می‌گوید مادربزرگ تنهایی می‌کشد و او را دل‌تنگ است. در روز خاکسپاری مادربزرگ، بیلی ناگهان جلوی یک ماشین می‌دود. راننده به سختی ماشین را کنترل می‌کند و گزارش می‌دهد که پسربچه گفته کسی به او دستور داده این کار را بکند. وقتی پدرش دلیل کارش را می‌پرسد، بیلی می‌گوید نمی‌داند. کریس به پسرش توضیح می‌دهد که مادربزرگ فوت کرده و از او می‌خواهد که جلوی مادرش با تلفن اسباب‌بازی صحبت نکند.

کریس برای سیلیویا فاش می‌کند که مادرش پیش از او دو فرزند دیگر داشته که هر دو از دنیا رفته‌اند؛ به همین دلیل به شدت به او و به‌ویژه بیلی وابسته بوده، چون بیلی یادآور روزهای جوانی کریس بود و سال‌های فقدان و از دست دادن را از یاد مادربزرگ می‌برد.

آن شب، صدای خنده و حرف زدن بیلی، سیلیویا را از خواب بیدار می‌کند. او به اتاق پسرش می‌رود، تلفن را از دستش می‌گیرد، اما وقتی صدای مادربزرگ را از تلفن می‌شنود، وحشت‌زده آن را می‌اندازد و تلفن به طور ناخواسته می‌شکند. بیلی با ناراحتی از اتاق فرار می‌کند. کریس و سیلیویا به دنبال او می‌گردند و با وحشت او را رو به پایین در استخر باغشان پیدا می‌کنند.

پرستار آمبولانس به والدین اطلاع می‌دهد که وضعیت بیلی اصلاً خوب نیست. کریس به اتاق بیلی می‌رود، تلفن اسباب‌بازی شکسته را برمی‌دارد و از مادرش التماس می‌کند که بیلی را برگرداند و اجازه دهد زندگی‌اش را تجربه کند. او می‌گوید اگر مادرش واقعاً او را دوست دارد، باید اجازه دهد زنده بماند. در طبقه پایین، تلاش‌های امدادی برای احیای بیلی موفقیت‌آمیز می‌شود. وقتی کریس به آن‌ها می‌پیوندد، او و سیلیویا یکدیگر را در آغوش می‌گیرند و نفس راحت می‌کشند.

نریشن پایانی

«عشق، قدرتمندترین نیروی جهان است؛ اما گاهی، اگر رهاش نکنید، می‌تواند به نیرویی ویرانگر تبدیل شود. بیلی یاد گرفت که برای زندگی کردن باید رها شدن را بپذیرد؛ درسی که شاید روزی همه ما در منطقه گرگ‌ومیش بیاموزیم.»

پشت صحنه تولید

با آغاز فصل دوم سریال، شبکه سی‌بی‌اس به تیم تولید اطلاع داد که هزینه هر قسمت حدود ۶۵ هزار دلار شده و سریال از بودجه عبور کرده است. تا نوامبر ۱۹۶۰، شانزده قسمت از بیست و نه قسمت برنامه‌ریزی‌شده فیلمبرداری شده بود و پنج قسمت نیز پخش شده بود. تصمیم بر این شد که شش قسمت متوالی در سیتی‌ویژن سی‌بی‌اس، مشابه برنامه‌های زنده، روی نوار ویدیو ضبط شود و سپس برای پخش‌های آینده به فیلم ۱۶ میلی‌متری منتقل گردد.

صرفه‌جویی نهایی برای هر شش قسمت تنها حدود ۳۰ هزار دلار بود؛ مبلغی که جبران‌کننده از دست رفتن عمق بصریِ منحصربه‌فردِ فیلم نبود. این قسمت‌ها در نهایت کمی بهتر از سریال‌های صابونیِ استودیویی به نظر می‌رسیدند و در نتیجه، این آزمایش شکست خورد و دیگر هرگز تکرار نشد. «تماس شهری» آخرین قسمت از این شش اپیزود بود که پخش شد.

ایده این قسمت در ابتدا یک فیلمنامه آزمایشی به نام «خط اشتراکی» (Party Line) نوشته ماکسول سانفورد بود که توسط دوستش، ریچارد ماتسون، به تهیه‌کنندگان ارائه شد. چارلز بومونت بازنویسی فیلمنامه را بر عهده گرفت و در نهایت اعتبار نگارش را با بیل آیدلسون به اشتراک گذاشت. سانفورد، که یک وکیل سرگرمی بود، از طریق انجمن نویسندگان اعتبار فیلمنامه را به چالش کشید و موفق شد. پس از آن، در برخی نسخه‌های پخش شده، نام ماکسول سانفورد به عنوان نویسنده ذکر شد. طبق گفته مارتین گرامز، این قسمت حداقل با دو ادعای سرقت ادبی مواجه شد.

جمع‌بندی

این قسمت با ترکیب فضای ترسناک و وابستگی عمیق عاطفی، یکی از تأثیرگذارترین اپیزودهای منطقه گرگ‌ومیش را خلق می‌کند. داستان نشان می‌دهد که چگونه عشق و تنهایی حتی از مرز مرگ هم فراتر می‌رود، اما در نهایت، پذیرش واقعیت و رهایی از وابستگی‌های ویرانگر، راه نجات است. از منظر فنی نیز، این اپیزود یادآور یک آزمون ناموفق تلویزیونی است.