داستان اصلی
الکساندرا فولر در این کتاب خاطرات خانوادهاش را به عنوان مستاجران مزرعهدار سفیدپوست در سالهای قبل و بعد از استقلال زیمبابوه روایت میکند. آنها نه مالک ثروتمند، بلکه مبارزهگرانی برای امرار معاش هستند که با خطراتی مانند مینهای زمینی و حملات چریکها روبرو میشوند. در دوران جنگ، والدین به پلیس ذخیره میپیوندند و کودکان را از ورود شبانه به اتاقشان منع میکنند زیرا با اسلحههای بارگذاریشده میخوابند.
پس از استقلال (۱۹۸۰)، الکساندرا و همکلاسیهایش با ورود دانشآموزان سیاهپوست ثروتمندتر به مدرسه نخبگانشان شگفتزده میشوند. مزرعهشان توسط دولت جدید مصادره و به هواداران سیاسی اهدا میشود. خانواده به مزرعهای سختتر در جنوب مهاجرت میکنند که رژیم غذاییشان به گوشت آهو و آب شور چاه محدود میشود.
مهاجرتهای پیاپی
پس از زیمبابوه، خانواده به مالاوی میروند که در آنجا تحت نظارت ماموران دولتی قرار میگیرند. خدمتکاری مشکوک که به زور استخدام میشود، گزارشهای کذب به مقامات میدهد. در زامبیا، آخرین کشور فدراسیون سابق رودزیا، خانواده با فجایع شخصی از جمله مرگ خواهر، برادر و نوزادی تازهمتولدشده دست و پنجه نرم میکنند. آنها با صبوری با بیماری روانی و الکلیسم مادر مقابله میکنند و گاهی زندگی خود را با خانوادههای «عادی» مقایسه میکنند.