افسانه میسری: ریشههای شرقی آفریقا در مصر باستان؟
افسانه میسری، یک اسطوره آفرینش رایج در میان تعدادی از جوامع شرق آفریقا است. در این افسانه، معمولاً ادعا میشود که جامعه مورد نظر از سرزمینی به نام میسری که در شمال قاره آفریقا واقع شده، نشأت گرفته است. این سرزمین در بسیاری از روایتها با مصر شناسایی یا مرتبط دانسته میشود و گاهی اوقات، ارتباط با یکی از قبایل گمشده اسرائیل نیز تلویحاً بیان یا به صراحت ذکر میشود.
گستردگی افسانه
دکتر اوچیِنگ (۱۹۷۲) این افسانه را در میان مردم کیسی (Kisii) مشاهده کرده است. کیسیها ادعا میکنند که پیش از مهاجرت به کوه الگون (Mt Elgon)، در کشوری به نام «میسری» سکونت داشتهاند که در شمال کوه الگون قرار داشته است. در این افسانه، مردم کیسی در سفر به سمت جنوب، همراه با اقوام کوریا (Kuria)، ماراگولی (Maragoli)، بوکوسو (Bukusu) و مرو (Meru) بودهاند. از سوی دیگر، ماراگولیها ادعا میکنند که در زمان حضور در میسری، با اعراب، کیکویو (Kikuyu)، مرو، امبو (Embu)، بگندا (Baganda)، باسوجا (Basoga) و دیگر زیرشاخههای قبیله لوهیا (Luhya) همزیستی داشتهاند. دکتر اوچیِنگ خاطرنشان میکند که افسانه میسری در میان دیگر زیرشاخههای لوهیا و همچنین اقوام هایا (Haya)، الور (Alur)، کیپسیگیس (Kipsigis) و ماراکوت (Marakwet) نیز ثبت شده است.
ریشههای تاریخی و فرضیهها
مفهوم «مهاجرت» مردمی از مصر به سمت جنوب آفریقا، در اواسط قرن نوزدهم با توسعه فرضیه حمیتیک (Hamitic hypothesis) شکل گرفت. ریشههای این فرضیه به عقبتر، یعنی به توسعه نظریه نژاد حمیتیک بازمیگردد.
ساموئل جورج مور (Samuel George Morton) در مطالعه هزاران جمجمه انسان، بر این اساس استدلال کرد که تفاوتهای نژادی آنقدر گسترده است که نمیتواند ناشی از یک نیای مشترک باشد، بلکه با منشأهای نژادی جداگانه سازگار است. او در اثر خود به نام جمجمهشناسی مصری (Crania Aegyptiaca، ۱۸۴۴)، بیش از صد جمجمه سالم جمعآوری شده از دره نیل را تجزیه و تحلیل کرد و نتیجه گرفت که مصریان باستان از نظر نژادی به اروپاییان شباهت داشتهاند. یافتههای او پایهای برای مدرسه انسانشناسی آمریکا شد و بر طرفداران نظریه چندتبارگرایی (polygenism) نیز تأثیر گذاشت.
فرضیه حمیتیک
جان هانینگ اسپِک (John Hanning Speke)، کاشف بریتانیایی، مهاجرتهای باستانی حمیتها را در مقالات خود درباره جستجوی منبع رود نیل رواج داد. اسپک معتقد بود که اکتشافاتش پیوند میان شمال آفریقای «متمدن» و آفریقای مرکزی «ابتدایی» را آشکار کرده است. او در توصیف پادشاهی بوگاندا (Buganda) در اوگاندا، استدلال کرد که «تمدن وحشی» آن از یک نژاد چادرنشین دامدار که از شمال مهاجرت کرده و با اوروموی حمیتیک (Galla) اتیوپی مرتبط بوده، سرچشمه گرفته است. اسپک در اثر خود به نام نظریه فتح نژادهای پست توسط نژادهای برتر (۱۸۶۳)، تلاش کرد تا چگونگی تأسیس امپراتوری کیتارا (Kitara) در منطقه دریاچههای بزرگ آفریقا توسط یک سلسله حمیتیک را شرح دهد.
جوزپه سرگی (Giuseppe Sergi)، انسانشناس ایتالیایی، در اثر تأثیرگذار خود به نام نژاد مدیترانهای (۱۹۰۱)، استدلال کرد که نژاد مدیترانهای احتمالاً از یک تبار مشترک که در منطقه صحرا در آفریقا تکامل یافته و سپس از آنجا به شمال آفریقا، شاخ آفریقا و مناطق اطراف مدیترانه گسترش یافته، نشأت گرفته است. طبق گفته سرگی، خود حمیتها گونهای مدیترانهای و نزدیک به زادگاه این تبار بودهاند. او افزود که نژاد مدیترانهای «در خصوصیات ظاهری خود، یک گونه انسانی قهوهای است، نه سفید و نه نژاد سیاه، بلکه خالص در عناصر خود، یعنی محصول اختلاط سفیدپوستان با سیاهپوستان یا مردمان سیاهنژاد نیست.»
سرگی این طبقهبندی را با درک «ریختشناسی جمجمه به عنوان آشکارکننده آن خصوصیات فیزیکی درونی تبارها که در طول اعصار طولانی و در مکانهای بسیار دور ثابت میمانند [...] همانطور که یک جانورشناس میتواند خصوصیات یک گونه یا زیرگونه جانوری را از هر نقطه جهان یا هر دوره زمانی تشخیص دهد، یک انسانشناس نیز باید بتواند با پیروی از همین روش در بررسی خصوصیات ریختشناسی جمجمه [...] نتایج غیرمنتظرهای به دست آورد که اغلب بعدها با باستانشناسی یا تاریخ تأیید شده است.»
فرضیه حمیتیک در آثار سی. جی. سلیگمن (C. G. Seligman) به اوج خود رسید. او در کتاب خود به نام نژادهای آفریقا (۱۹۳۰) چنین استدلال کرد:
«نژاد سفیدپوست، که به طور کلی به نام حمیتها شناخته میشود، به مناطق مرکزی آفریقا گسترش یافته و در آنجا با نژاد سیاه پوست آمیخته و باعث پیشرفت تمدن آن شده است.»
سلیگمن ادعا کرد که نژاد سیاه اساساً ایستا و کشاورز بوده و این حمیتهای چادرنشین «قفقازی» بودند که بیشتر ویژگیهای پیشرفته فرهنگهای آفریقای مرکزی، از جمله فلزکاری، آبیاری و ساختارهای اجتماعی پیچیده را وارد کردهاند. علیرغم انتقادات، سلیگمن در ویرایش دوم کتاب خود در سال ۱۹۳۹، این نظریه را تغییر نداد.
سیاهپوستان حمیتزده (Hamiticised Negroes)
سلیگمن و دیگر دانشمندان اولیه معتقد بودند که در منطقه دریاچههای بزرگ آفریقا و بخشهایی از آفریقای مرکزی، حمیتهای مهاجم از شمال آفریقا و شاخ آفریقا با زنان سیاهپوست محلی آمیخته و چندین جمعیت «سیاهپوست حمیتزده» هیبریدی را به وجود آوردهاند. سیاهپوستان حمیتزده بر اساس زبان و درجه نفوذ حمیتیک به سه گروه تقسیم شدند: سیاهپوست-حمیتها (بعدها نیلو-حمیتها) یا نیمه-حمیتها (مانند ماسایی، ناندی و تورکانا)، نیلوتها (مانند شلوک و نوئر) و بانتوها (مانند هیما و توتسی). سلیگمن این نفوذ حمیتیک را هم از طریق انتشار جمعیتی (demic diffusion) و هم انتقال فرهنگی توضیح میداد.
تاریخنگاری
روایتهای اولیه
افسانه میسری در قدیمیترین روایتهای اقوام مختلف شرق آفریقا مشهود است. روایت مرکر (۱۹۰۴) درباره ماسایی، که بعدها در آثار هولیس (۱۹۰۵) درباره ناندی نقل شد، بیان میدارد که «ماسایها (و احتمالاً ناندی، تورکانا و غیره همراه با آنها) بقایای یک نژاد سامی هستند که از عربستان به سمت جنوب مهاجرت کرده و با عناصر آفریقایی درآمیختهاند.» در این مورد، منشأ برخی از طایفهها در کوه الگون، نظریه «منشأ شمالی» را معتبر میسازد.
جومو کنیاتا (Jomo Kenyatta) در سال ۱۹۳۸، هرچند بدون اشاره مستقیم به میسری، روایتی گویا از چگونگی بومیسازی باورهای مسیحی در دهه ۱۹۲۰ ارائه میدهد. تلفیق سنتهای قدیمی و نظام اعتقادی جدید منجر به دیدگاه «واتو وا مونگو» (Watu wa Mungu) شد که آنها «قوم برگزیده خدا» بودند و با نام قدیمی اما به عنوان خدای انجیل شناخته میشدند؛ «بنابراین آنها اعلام میکنند که به قبایل گمشده اسرائیل تعلق دارند.»
روایتهای پسااستعماری
از میان روایتهای پسااستعماری درباره افسانه میسری، اثر دکتر اوچیِنگ (۱۹۷۲) احتمالاً تأثیرگذارترین بود. او در تحلیل خود، گستردگی افسانه را همانطور که در بالا ذکر شد، شرح میدهد و همچنین مشاهدهای ظریف و قابل توجه را بیان میکند. درباره اقوام گندا (Ganda)، سوگا (Soga) و گوئه (Gwe)، او بیان میکند که «سنتهای این مردم به طور مشخص میسری را ذکر نمیکنند، اما مهاجرتهای آنها از جمعیت الگون و فراتر از آن، حمایت قوی از ارتباط قبلی آنها با مسافران «میسری» افسانهای را ارائه میدهد.» این به این معناست که هر جامعهای که سنت منشأ آن به سمت کوه الگون اشاره دارد، در «میسری» ریشه دارد.
قابل ذکر است که او از «میسری افسانهای» نام میبرد، زیرا تا زمان نگارش اثرش، واژه میسری در واژگان بسیاری از این جوامع رایج بود. در این باره، او مشاهده میکند: «اولین نکتهای که باید در نظر گرفت این است که میسری، همانطور که در این سنتها به آن اشاره میشود، به یک قلمرو مشخص در شمال کوه الگون اشاره دارد؛ این صرفاً یک جهت نیست. اگر جهت بود، بعید بود که هم گروههای زبانبندی بانگو و هم نیلوتهای دره ریفت از یک اصطلاح برای آن استفاده کنند.» با بیان این موضوع، او توضیح نمیدهد که کوه الگون، به عنوان یک «توقفگاه» جدیدتر، چگونه در میان همه این جوامع نامهای متفاوتی به خود گرفته است.
در تحلیل او از افسانه، او اشاره میکند که برخی مورخان شرق آفریقا، به ویژه جی. ای. آنیونا (G. A. Anyona) و گیدئون وِر (Gideon Were)، این ادعاها را به سادگی «افسانههایی که توسط بزرگان مسیحی، از عهد عتیق، به سنتهای آفریقایی وارد شدهاند» رد کردهاند. مورخان دیگر، مانند بی. ای. کیپکوریر (B.E Kipkorir) تا حدودی مردد بودند، در حالی که دیگران مانند جی. بی. اوسوگو (J.B Osogo) و کاردِیلِ لِک (Cardale Luck) سنتها را پذیرفته و «در واقع، تا جایی پیش رفتند که تلاش کنند ثابت کنند برخی از این گروههای شرق آفریقایی که ادعا میکنند از «میسری» آمدهاند، واقعاً از مصر آمدهاند.»
در تحلیل دکتر اوچیِنگ، «توضیحی که این سنتها تحت تأثیر انجیل قرار گرفتهاند... بیش از حد سادهلوحانه است که بدون نقد پذیرفته شود»، عمدتاً به دلیل گستردگی افسانه و اینکه «هیچ دلیلی وجود ندارد که جوامع مختلف آفریقایی که این سنتها را دارند، نتوانسته باشند آنها را مستقل از انجیل به دست آورده باشند.» او همچنین میپرسد چرا «میسری (مصر) به عنوان وطن این گروهها مورد توافق است؟» با توجه به اینکه هم عهد عتیق و هم عهد جدید به مکانهای دیگری در آفریقا اشاره میکنند، مانند کوش، اتیوپی و پونت.
نتیجهگیری او به موقعیت سلیگمن که تقریباً چهل سال قبل بیان شده بود، بازمیگردد، با این تفاوت عمده که در حساب او، حاملان اصلی سنت، جوامع بانگو بودند.
تفسیرهای معاصر
به طور کلی، مفهوم زبانهای حمیتیک و ایده یک موجودیت نژادی و زبانی مشخص «حمیت» رد شده است. در سال ۱۹۷۴، کریستوفر اِهرِت (Christopher Ehret) در مورد منطقه دریاچههای بزرگ آفریقا نوشت و فرضیه حمیتیک را اینگونه توصیف کرد: دیدگاهی که «تقریباً همه چیز غیر-ابتداییتر، پیچیدهتر یا مفصلتر در شرق آفریقا توسط حمیتهای غالب از نظر فرهنگی و سیاسی، مهاجران از شمال به شرق آفریقا، که حداقل تا حدی از نظر تبار قفقازی بودند، آورده شده است.» او این را یک مدل «تکموضوعی» خواند که «رمانتیسی، اما بعید» بود و «تقریباً کنار گذاشته شده و به درستی هم.» او بیشتر استدلال کرد که «تعداد کثیر و تنوعی» از تماسها و تأثیرات در طول زمان بین مردمان مختلف در آفریقا وجود داشته است، چیزی که او پیشنهاد کرد مدل «یکطرفه» حمیتیک آن را پنهان میکرد.
با این حال، سازگاریهای بومیشده به شکل افسانه میسری همچنان در شرق آفریقا بسیار زنده هستند.
دکتر کیپکوئچ آراپ سامبو (Dr Kipkoech araap Sambu) در سال ۲۰۱۵ در روایت خود از سنت شفاهی مردم کالجین (Kalenjin) درباره منشأ مصری باستان، به افسانه میسری اشاره میکند. او خاطرنشان میکند که «نسل به نسل، بزرگان مردم کالجینزبان، سنت اینکه اجدادشان در دوران باستان از میسری به شرق آفریقا مهاجرت کردهاند را به جوانان منتقل کردهاند.» ترکیب او از سنت اساساً روند شکلگیری این اسطوره را در میان کالجینها ردیابی میکند.
او اشاره میکند که سنگ (Sang) در سال ۲۰۰۰ در تحقیقات میدانی شفاهی خود در میان کیپسیگیس دریافت که «...اکثریت معتقدند که ما از میسری (مصر) یا سودان جنوبی آمدهایم، که همه اینها سرزمینهای بیابانی هستند.»
او به تحقیقات میدانی چِساینا (Chesaina) در سال ۱۹۹۱ در سراسر کالجینلند اشاره میکند که در آنجا بارها با این اسطوره در روایتی محبوب مواجه شد که میگوید «...کالجینها از کشوری در شمال کنیا به نام 'Emetab Burgei' که به معنای سرزمین داغ است، سرچشمه گرفتهاند. گمان میرود که این کشور سودان یا مصر بوده است.»
او خاطرنشان میکند که این موضوع در آثار هولیس درباره ناندی نیز مشهود بود و بر این اساس، قدمت این سنت را به دوران پیش از مسیحیت میرساند. اگرچه او این را افسانه میسری مینامد، بخش مربوطه، مشاهده هولیس است که میگوید:
«این قبیله (ناندی) ادعا میکند که از یک کشور در شمال، که آن را 'نُدُوی' مینامند، آمدهاند و آنها را به عنوان فرزندان افراد 'کُپتِت' میشناسند. این سرزمین 'نُدُوی' به نظر میرسد همان 'میسری' باشد.»