داستان پادشاهی و سرنوشت
«پادشاهی که میخواست از سرنوشت قویتر باشد» داستانی هندی است که توسط اندرو لنگ در مجموعه کتابهای پریان قهوهای گردآوری شده است.
روزی پادشاهی در حین شکار گم میشود و با یک زاهد روبرو میشود. زاهد پیشگویی میکند که دختر پادشاه با پسر یک کنیز ازدواج خواهد کرد. پادشاه، پس از شنیدن این پیشگویی، کنیز و پسرش را از پادشاه شمالی دریافت کرده و به جنگل میبرد. او سر کنیز را میبرد و پسر را رها میکند.
زنی بیوه که بز保持 میکرد، متوجه میشود که بز محبوبش شیر نمیدهد. او بز را دنبال میکند و پسر را پیدا میکند. زن تصمیم میگیرد پسر را بزرگ کند تا در پیری از او مراقبت کند.
وقتی پسر بزرگ میشود، الاغ یک دستفروش به کلمهای مادرش آسیب میرساند. پسر الاغ را کتک زده و دور میکند. دستفروش شکایت میکند و پادشاه دستور دستگیری پسر را صادر میکند. زن سالخورده برای نجات او التماس میکند و پادشاه، پس از شنیدن داستان، هویت پسر را درک میکند.
پادشاه به پسر پیشنهاد میدهد که به ارتش بپیوندد. پسر در مأموریتهای خطرناک شرکت میکند و جان پادشاه را از دست یک قاتل نجات میدهد. در نهایت، پادشاه او را به عنوان پیک به نزد فرمانداری میفرستد که مسئولیت شاهزادهخانم را بر عهده دارد. شاهزادهخانم نامه را عوض میکند و فرماندار را وادار میکند که پسر را به ازدواج شاهزادهخانم درآورد.
پادشاه، پس از شنیدن خبر، از تلاش برای آسیب رساندن به پسر دست میکشد.