تکامل فلسفه سیاسی اقبال
محمد اقبال (۱۸۷۷–۱۹۳۸) شاعر ملی پاکستان و روح خلاق این کشور است. آثار شاعرانه، فلسفی و سیاسی او نهتنها در پاکستان و هند، که در افغانستان، ایران و سراسر جهان اسلام نیز شهرتی فراوان دارد. شرایط سیاسی شبهقاره هند پیش از تجزیه، تأثیر عمیقی بر شعر و سیاست اقبال گذاشت؛ تقابل بریتانیا با هندیها و رقابتهای میان مسلمانان و غیرمسلمانان یا کنگره و لیگ مسلمانان، در آثار او بازتاب یافت. اقبال تنها به بیان این شرایط بسنده نکرد، بلکه با سخنرانی و نگارش، راهکارهایی دوستانه و مصلحانه را به نفع همه پیشنهاد داد.
فلسفه سیاسی محمد اقبال مراحل مختلفی را طی کرد:
- ناسیونالیسم سراسری هند (تا ۱۹۰۵): باور به ملیت بر پایه زبان، فرهنگ، نژاد و جغرافیا.
- دوره گذار و تعارض ذهنی (۱۹۰۵–۱۹۰۸): دوران تردید و تغییر مواضع.
- پاناسلامیسم یا ناسیونالیسم اسلامی (۱۹۰۸–۱۹۲۶): طرفداری از وحدت سیاسی جهان اسلام.
- جهانگرایی (۱۹۲۶–۱۹۳۸): در این دیدگاه، امت اسلامی مرزهای جهانی دارد، مرزهای دولتها صرفاً برای سهولت اداری است و پیوند میان مسلمانان، پیوندی معنوی است.
نمای کلی
شعر و نثر اقبال، با وجود لحن و محتوای فلسفی، صراحتاً سیاسی است. این موضوع ناشی از فضای سیاسی هند بریتانیا در اواخر قرن نوزدهم و اوایل قرن بیستم است؛ هیچ روشنفکری در آن دوران نمیتوانست از پیوستن به مبارزه برای آزادی چشمپوشی کند. اقبال شعرهای بسیاری سرود که نشاندهنده نخستین دیدگاه او، یعنی ناسیونالیسم سراسری هند، است. برای مثال، سرود ملی کودکان هند به زیباییهای کشور میبالدد و ترانه هندی، هندوستان را سرزمینی دوستداشتنی توصیف میکند: «تو معبود را در بتهای سنگی میبینی / برای من ذرهای از خاک این سرزمین، معبود است». به گفته رفعت حسن، دو موضوع در شعرهای سیاسی اقبال پیش از ۱۹۰۵ برجسته است: نخست، خواسته او برای دیدن هندی متحد و خودمختار که از سلطه بیگانگان و تفرقه درون رها باشد؛ و دوم، تلاش پیگیرش برای توجه به عوامل انحطاطی که باعث افول مسلمانان در هند شده بودند.
تغییر رویکرد؛ از هند تا اروپا
اقبال در پی تحصیلات عالی به اروپا رفت و سه سال (۱۹۰۵–۱۹۰۸) آنجا ماند. او در آنجا دچار تغییر بنیادین شد و نسبت به ناسیونالیسم سراسری هند دچار تردید گشت. او باور داشت که رقابت خودخواهانه میان انسانها و ملتها، جامعه بشری را متلاشی میکند. اقبال پس از بازگشت، ناسیونالیسم هندی را رها کرد و به پاناسلامیسم گرایید و از آن پس به امت واحد مسلمانان باور داشت. او دیگر به نژاد و ملیت قومیتی باور نداشت و از مسلمانان خواست تا متحد شوند: «بتهای رنگ و نژاد را بشکن / در ملت، خود را محو کن / خود را ترکتبار یا ایرانی یا افغانی مخوان». اقبال حالا نقش دین در سیاست را تأیید میکرد و معتقد بود سیاست ریشه در حیات معنوی انسان دارد. از نظر او، عضویت در اسلام با تولد، زادگاه یا اقامت تعیین نمیشود، زیرا اسلام دینی فراتر از زمان و مکان است و ملیت مسلمانان پایه جغرافیایی ندارد.
نقد اندیشههای سیاسی غرب
اقبال پس از بازگشت از اروپا، تمدن غربی را نپذیرفت. او ناسیونالیسم را به دلیل تأثیر تفرقهاندازش، بهویژه میان مسلمانان، رد کرد. ظفر اسحاق انصاری مینویسد که اقبال دریافت ناسیونالیسم چگونه برادری جهانی را ویران کرد، میان انسانها و ملتها سد ایجاد کرد و بذر تفرقه بینالمللی را کاشت. اقبال ناسیونالیسم را نه عشق به وطن، بلکه اصولی میدانست که ادعا میکند تنها پایه صحیح برای انسجام جامعه است و دین را از ایفای نقش شایسته تبعید میکند.
اقبال به سکولاریسم اندیشه سیاسی اروپا باور نداشت. از نظر او جدایی کلیسا و دولت ناشی از پیشرفت مادی شده و ناسیونالیسم از مردم میخواهد وفاداریشان را از دین به دولت-ملت منتقل کنند. خورشید کمال عزیز مینویسد که اقبال بر سر ماهیت یکتای اسلام به عنوان ترکیبی از معنوی و دنیوی، موضعی مصمم دارد. اسلام در معنای عادی کلمه صرفاً یک دین نیست، بلکه یک شیوه زندگی است. در اسلام، خدا و جهان، روح و ماده، کلیسا و دولت، در هم تنیدهاند و ماده، همان روح است که در زمان و مکان تجلی یافته است.
اقبال همچنین بر کمونیسم و سرمایهداری نقد وارد کرد. او تمرکز ثروت در دستان چند نفر و استثمار کارگران را محکوم کرد و اشعاری مانند «به دهقان پنجاب» و «لنین در حضور خدا» را سرود. اقبال برابری و حقوق کار در کمونیسم را ستود، اما «خداناشناسی» دکترین کمونیستی او را خشمگین ساخت. او نهاد زکات اسلام را ستود و برابر با سرمایهداری و کمونیسم مخالفت ورزید.
اقبال دموکراسی غربی را نیز نقد کرد. از نظر او نظام دموکراتیک غرب همان سزار باستان یا امپریالیسم اروپاست و تنها از منافع سرمایهداران دفاع میکند. او با اصل «یک نفر، یک رأی» مخالف بود و معتقد بود رأی عامه نمیتواند برابر با تصمیم عاقل و دانا باشد.
اندیشههای نوآورانه اقبال
مفاهیم کلیدی فلسفه سیاسی اقبال عبارتند از:
- توحید: پایه و اساس تمام جنبههای زندگی. وفاداری به خدا در واقع وفاداری انسان به سرشت والای خودش است.
- خودی (من/انا): اقبال این واژه را نه به معنای غرور، بلکه به عنوان قدرت متناسب وجود به کار میبرد. استوارمندی و اراده، فضایل محرک خودی هستند که انسان را به سوی تغییر، خلاقیت و پیروزی هدایت میکنند. خودی تلاشی پیوسته برای مأموریتی والاتر است و عشق، فقر، شجاعت و آفرینندگی آن را تقویت میکنند، در حالی که ترس، گدایی و بردگی آن را تضعیف میکنند.
- مؤمن (انسان کامل): تجسم اصول قرآنی و قرآن در عمل است. مؤمن با قدرت، بینش، عمل و حکمت، جهان را تسخیر میکند و تا مرحله کمال پیش میرود.
- اجتهاد و دموکراسی معنوی: اقبال معتقد بود قدرت اجتهاد باید از افراد به مجالس تقنینی منتقل شود تا نمایندگان مردم بتوانند احکام را با نیازهای زمانه تطبیق دهند.
اسلام، فرد، جامعه و دولت
از نظر اقبال، جامعه مسلمانان با عقیده توحید پیوند میخورد، نه با عوامل جغرافیایی یا قومی. ملت او جامعهای جهانی از مؤمنان است که فراتر از مرزهای نژاد و سرزمین میرود. همانطور که فرد باید در تلاش پیوسته باشد، جامعه نیز باید چنین کند؛ جامعه نیز خودی جمعی دارد. اقبال میان فرد و جامعه رابطهای دوطرفه برقرار میکند: جامعه فرصتی شایسته برای شکوفایی فرد فراهم میکند و فرد نیز به جامعه سازمان و قدرت میبخشد. خودی (فرد) و بیخودی (جامعه) مکمل یکدیگرند.
اقبال دموکراسی در اسلام را «دموکراسی معنوی» مینامد. اصول سیاسی او با ماهیت دموکراتیک شامل موارد زیر است:
- انتخاب تنها راه ابراز اراده مردم است.
- حاکمیت سیاسی واقعی با مردم است.
- خلیفه نماینده خدا روی زمین نیست و مانند هر مسلمان دیگری مشمول قانون الهی است.
- خلیفه میتواند جانشین خود را معرفی کند، اما نامزدی او بدون تأیید مردم معتبر نیست.
- رأیدهندگان حق دارند خلیفه یا مقامات او را برکنار کنند اگر رفتارشان ناقض شریعت باشد.
اقبال در سال ۱۹۲۶ وارد سیاست عملی شد تا آرمانهایش را محقق سازد. او پاناسلامیسم خود را با ناسیونالیسم سرزمینی در بستر شبهقاره ترکیب کرد. اقبال در خطابه ۱۹۳۰ خود در اللهآباد، پیشنهاد داد که پنجاب، استان مرزی شمالغربی، سند و بلوچستان در یک ایالت واحد تجمیع شوند. از نظر او ایجاد یک دولت مسلمان، هدف نهایی نبود، بلکه وسیلهای برای تحکیم ملت جهانی اسلام بود.
دولت و دین
اقبال در دوران گذار میان فرهنگ فئودالی و سرمایهداری معاصر زیست. او دستاوردهای غرب را ستود اما امپریالیسم، سکولاریسم و استثمار سرمایهداری آن را محکوم کرد. از نظر اقبال، در اسلام، واقعیتی واحد وجود دارد که از زاویهای به عنوان دین و از زاویهای دیگر به عنوان دولت پدیدار میشود. جدایی دین از سیاست، انحرافی از روح اسلام است. دولت اسلامی تلاشی است تا اصول برابری، همبستگی و آزادی را در نیروهای زمان و مکان محقق سازد.
اقبال معتقد بود که علمای سنتی نتوانستهاند اقتدار معاصر را درک کنند و به جای تکیه بر علم و اصلاح، صرفاً به تصویر سیاسی جهان چنگ زدهاند. اقبال بر پیچیدگی نیروهای پیشبرنده تأکید داشت و معتقد بود هر تلاشی برای مبارزه با این پیچیدگی، عملی مقدس است. او معتقد بود اگر دین از سیاست جدا شود، به ستم تبدیل میشود. اقبال از نظر ایدئولوژیک با دولت سکولار مخالف بود، اما با این حال از دولتداری روحانیون (تئوکراسی) نیز حمایت نمیکرد.
نظام دموکراتیک
در قرن بیستم، جهان اسلام و بهویژه شبهقاره هند با بحران سیاسی مواجه شد. اقبال به عنوان مصلح، همبستگی میان اجماع، دموکراسی و اجتهاد را برجسته ساخت. او دموکراسی غربی را به دلیل فقدان دغدغههای اخلاقی و معنوی و تمرکز بر منافع مادی نقد کرد. از نظر او، دموکراسی غربی تنها اعداد را میشمارد، نه ارزش افراد را. با این حال، اقبال با اصل برابری همه در برابر قانون مخالف نبود؛ مخالفت او با روش تعیین خواستههای عوام بود.
اقبال دموکراسی اسلامی را روشی میدانست که توانمندیهای نهفته افراد را به رسمیت میشناسد و در آن طبقه کارگر از حقوق سیاسی برخوردارند. او آرمان دولت مسلمانی را داشت که در آن عزت نفس فردی، عدالت اجتماعی و آزادی معنوی و مادی ترویج شود. از نظر او شکل جمهوری حکومت نهتنها با روح اسلام سازگار است، بلکه ضرورت نیز پیدا کرده است. با این حال، دموکراسی اسلامی بدون حمایت جامعه و ارتقای فکری عمومی به دیکتاتوری تبدیل خواهد شد.
پاناسلامیسم
اقبال آرزو داشت ملتهای مسلمان در اتحادیهای شبیه جامعه ملل شرکت کنند؛ اتحادیهای با سنتهای اسلامی که با برابری، برادری و شریعت، معایب ناسیونالیسم را از بین ببرد. او اسلام را نه «ناسیونالیسم» و نه «امپریالیسم»، بلکه «جامعه مللی» میدانست که مرزهای مصنوعی را صرفاً برای سهولت مرجع میشناسد. از نظر اقبال، ملیت مسلمانان پایه جغرافیایی ندارد و مکه مرکز آن است.
اقبال در جریان مناقشه با حسین احمد مدنی، بر این باور بود که ملیتگرایی مرگ اسلام است. مدنی استدلال میکرد که ملتها بر پایه سرزمین شکل میگیرند و به میثاق مدینه استناد میکرد که در آن پیامبر (ص) جامعهای چنددینی را به عنوان یک امت واحد تعریف کرده بودند. اما اقبال معتقد بود امت اسلامی محدود به مرزهای سرزمینی نمیشود و جدایی دین از سیاست، خیانت به روح اسلام است.
گسترش اسلام
اقبال عمیقاً معتقد بود اسلام دین صلح است و با ابزارهای صلحآمیز گسترش یافته است. او تمام جنگهای پیامبر (ص) را اقداماتی دفاعی دانست و تأکید کرد که تاریخ نشان میدهد گسترش اسلام هیچ ارتباطی با قدرت سیاسی پیروانش نداشته است. بزرگترین فتوحات معنوی اسلام در دوران ضعف سیاسی مسلمانان رخ داد؛ مانند زمانی که مغولها بغداد را ویران کردند، اسلام در سوماترا و مجمعالجزایر مالایا ریشه دواند.
حضور در عرصه سیاست
تا سال ۱۹۳۵، اقبال به این باور رسید که لیگ مسلمانان تنها حزبی است که میتواند منافع تودههای مسلمان را حفظ کند. او در انتخابات و فعالیتهای سیاسی نقش فعالی ایفا کرد و با صداقت و صداقتی بینظیر برای وحدت مسلمانان تلاش نمود. اقبال در سال ۱۹۳۸ درگذشت، اما جریانهای سیاسی بعدی نشان داد تلاشهای او بینتیجه نمانده است.