کاماپا (Kammapa)، که با نام خولومودومو (Kholomodumo) نیز شناخته میشود، موجودی افسانهای از میان مردم سوتو در جنوب آفریقا است. این هیولا به صورت موجودی بیشکل، حریص و سیریناپذیر توصیف شده که هر موجود زندهای را که در مسیرش قرار گیرد، میبلعد و با هر بار بلعیدن، بزرگ و بزرگتر میشود. کاماپا همچنین دارای چندین زبان تیز است که از آنها به عنوان سلاح استفاده میکند.
در داستان مشهور دیتاولانه (Ditaolane)، کاماپا نقش شخصیت اصلی ضدقهرمان را ایفا میکند و نمادی از تمام موانع و نیروهایی است که بشریت را عقب نگه میدارد. در نهایت، این قهرمان داستان است که کاماپا را از بین میبرد.
ریشهشناسی و خاستگاه
احتمال میرود که نام کاماپا مترادف و بازماندهای از نام خودومودومو (Khodumodumo) باشد. خودومودومو واژهای کهن در زبان سوتو است که به احتمال زیاد به معنای «صدای مهیب» است. باستانشناسان بر این باورند که شکلگیری اسطوره کاماپا تحت تأثیر خدای مار پیتون در میان مردمان سان (San) بوده است. شباهتها، مضامین و موتیفهای مشترکی در این اسطوره و دیگر داستانهای سراسر جنوب صحرای آفریقا دیده میشود.
داستان دیتاولانه
روزی روزگاری، کاماپا شروع به بلعیدن تمام موجودات زنده در مسیرش کرد؛ انسان و حیوان تفاوتی نداشت. این هیولا در شهرها و روستاها میلغزید و ساکنانشان را میبلعید. تنها یک زن زنده ماند، زیرا در حال پنهان شدن بود و خاکستر، ظاهر و بوی او را پوشانده بود. سرانجام، کاماپای متورم، خود را به سمت یک گذرگاه کوهستانی کشاند و بدنه عظیمش در آنجا گیر کرد. تمام مردان از بین رفتند. کاماپا همه آنها را، بزرگ و کوچک، بلعیده بود. او آخرین بازمانده نژاد بشر بود. زن به درگاه خداوند دعا کرد و از او خواست که پایان بشریت نباشد. خداوند پاسخ داد و زن باردار شد.
زن پسری به دنیا آورد. وقتی با دقت به نوزاد نگاه کرد، متوجه شد که گردنبندی از طلسمهای پیشگویی به گردن دارد. بنابراین تصمیم گرفت نام او را دیتاولانه، یعنی «پیشگو»، بگذارد. او برای فرزندش بستری از کاه تهیه کرد. هنگامی که به اصطبل بازگشت، شوکه و وحشتزده شد: کودک در همان لحظه به مردی کاملاً بالغ تبدیل شده بود و با دانایی سخن میگفت. او از تنهایی اطرافش ابراز تعجب کرد و از مادرش پرسید آیا آنها تنها انسانهای روی زمین هستند. مادرش ماجرا را برای او تعریف کرد و گفت که تا همین اواخر، درهها و کوهها پوشیده از انسانها بود، اما آن هیولا که صدایش صخرهها را به لرزه درمیآورد، همه را بلعیده بود. او هیولا را به پسرش نشان داد. علیرغم هشدارهای مادرش، دیتاولانه به تنهایی به مصاف کاماپا رفت.
دیتاولانه خنجری برداشت و به سوی بلعنده جهان حمله برد. کاماپا او را بلعید، اما دیتاولانه نمرد. او با خنجرش وارد شکم هیولا شد و احشای او را درید. کاماپا فریادی وحشتناک کشید و سپس مرد. هنگامی که دیتاولانه شروع به باز کردن شکم هیولا برای بیرون آمدن کرد، نوک خنجرش باعث فریاد هزاران انسان شد؛ انسانهایی که با او دفن شده بودند. سرانجام، او شکافی ایجاد کرد که ملتهای زمین از آن بیرون آمدند. مردم از مرگ نجات یافته بودند و درباره هویت مردی که آنها را آزاد کرده بود، شگفتزده بودند. سرانجام، آنها به او مشکوک شدند و توطئه کردند تا دیتاولانه را بکشند. اما او با تبدیل کردن خود به سنگ، گریخت.
«کاماپا نمادی از ترسهای جمعی و موانعی است که بشریت را در طول تاریخ با آنها روبرو بوده است.»